آسمان،
سورمهای است…
مانند غم
آنگاه که شکسپیر نوشت؛
بودن
یا نبودن!
مسئله این است
آوای تصویر عدم را،
یا آن جنون پرمخاطره را، شناختن…
دیدن
مسئله این است
خویشتن را،
در محاصره ی پاسخی مطلق،
یا در انهدام سوالی روشن، یافتن
همان مفهوم غریب آدمیت
همانند آن کتاب خاکخورده ی نموری که زندگی ها را،
از زاویه طاقچه، در بازتاب شیشه نظاره کرده است…
آری، مسئله
در صحت جمله ی هملت است:
«در زمین و آسمان بسا چیز ها است که
فلسفهتان به خواب هم ندیده است!»
اثبات مقصد
تصویب سفر
یا اعتماد به همسفر؟
مسئله این است!
رشته افکار تقدیر را شکافتن!
تکیه بر صندلی چوبی، در همسایگی پنجره ی چوبی..
یا روح را، به سمت گذر رودخانه وانهادن…
یا با قدم های سرد میان سنگ ریزه ها،
گریستن…
گریستن..
تا اشک هایت، نوازنده ی سمفونی زندگانی باشند…
گریستن…
تا کلید های پیانو فشرده شوند و در قلب افسانه ها،
تار و پود باورت را بنوازند…
و در آن زمان که آشوب
باعث توفان قبل از آرامش میشود.
میدود…
او میدود….
مسئله، همین است؛
کلبه ای چوبی به رنگ چشمآهو و ساز کوک
آتشی، گاه، گرم…
یا شتابی در پشت پرده ی دل پرندهای، بیخبر…
حال
بامداد،
ستارگان، بیدارترند و خاکستری ماه،
ضرباهنگ قلب را در آغوش حقیقت گرفته است.
آسمان آری،
سورمهای است،
مانند غم…
س.س.ح.آوا
Comments
July 26, 2026 18:10
خیلی زیبا نوشتی. آفرین 👏👏👏👏